متشکرم
نیا باران زمین جای قشنگی نیست من ازجنس زمینم حوب می دانم که اینجا جمعه بازار است
سه شنبه دوم فروردین 1390
ازهمه دانشجویان وفارغ التحصیلان روستای در غک درخواست می شود که مشخصات وسوابق تحصیلی ( رشته ودانشگاه محل تحصیل) خودرا درقسمت نظر خواهی وارد کنند
شنبه هفتم اسفند 1389
سلام
نیم نگاهت را به تمام دنیانخواهم فروخت حتی اگرذره ای به یادم نباشی
چهارشنبه چهارم اسفند 1389
بی خیال ...
........................................
........................................
.....................................کارم ازگریه گذشته است بدان میخندم
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389
لیلی من ...
لیلی من نالیلی بود
درد دلای من که خیلی بود
ولی افسوس موقع ناراحتیم
جای خوبش خالی بود
سه شنبه دوازدهم بهمن 1389
حدیث ...
من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست
توهم زروی محبت چنان بخوانی که دانی
یکشنبه نوزدهم دی 1389
چی بگم ؟ ...
یه روزی یه جوونی دل زد به دریا وگفت باشه منم میخوام زندگی کنم ولی نمی دونست که زندگی کردن خرجش جون کندنه متاسفانه زمانی فهمید که مووهای سرش جوگندمی شده بودن وکاری ازدستش بر نمیومد
خب بالاخره باید زندگی کرد
چهارشنبه یکم دی 1389
شب یلدا شد ودی آمد ولی خدا یا من ودرخت کوچک باغچه قلبم منتظر رحمتتیم خدایا نظری فرما من ودرختم تشنه ایم
الهم انزل علینا سحاب رحمتک
به فریادمان برس
شنبه بیست و دوم آبان 1389
یادگار یه درد ...
در درونم دردی از هجران نشسته ....
سرد و خسته .....
درسرم ، پیرانه سر، شوقی خیالی.....
بر زبانم راه این افسانه ی افسون ببسته
درگلو فریادها مرده....
از دلم افسوس ها رفته ....
آه !....
او هم ؟.....
بگو جان جان !.....
چرا هجر و فراقت ....
بردفتر احساس من خورده ؟.....
سرد و خسته .....
درسرم ، پیرانه سر، شوقی خیالی.....
بر زبانم راه این افسانه ی افسون ببسته
درگلو فریادها مرده....
از دلم افسوس ها رفته ....
آه !....
او هم ؟.....
بگو جان جان !.....
چرا هجر و فراقت ....
بردفتر احساس من خورده ؟.....
امانته فقط بخونش
پنجشنبه بیستم آبان 1389
خدا میداند ...
چندی قبل یکی از عزیزانم برام کامنت گذاشت ویه جورایی ازم گله کرد خدامیداند که من هرگز ازاو دلخور نشدم ونخواهم شد گفتم بهش که تو جان منی وکسی از جان خودش سیر نشد فقط خود خدا می داند که من چقدر به او علاقه دارم البته خودش هم ازاین دیوانگی خبر داره

